تبليغاتX
خانه ی آخر


خانه ی آخر




حرف دل سرباز

آثار بجا مانده از يك سرباز :

نويسنده :

دوستان

دوستان سرباز

موضوعات :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :
 
لمس مرگ......

بر بلنداي خيال خويش ايستاده ام و بودن

 

 را نفس مي کشم....



اسطوره ذهن آرامم به تباهي مي رود....

 

همان جايي که تو آغاز افسانه ها بودي و در

 

 ادراک خاطرات تلخم معلق ماندم

 


شايد هنوز هم دلي براي حضورم مي تپد !!!...

.

پس چرا همچنان در خاطرات تلخ محصور مانده ام

 

 ؟؟؟.....



ولي افسوس کسي نيست راز پرپر شدن را به

 

او بگويم.....



کسي نيست که با سرانگشتان نوازشگرش

 

 اشک مرا پاک کند....

 

و با روشنايي چشم هايش تنهاييم را خاک کند

 

خسته ام از اين لبخند پر از درد !!!

 

وقتي سقف زندگي انقدر پايين بيايد که ناگريز
 
 
 از زيستن بود


مرگ زيباترين پله صعود است!!

 

 ديگر هيچ چيز اهميت ندارد... خداااا..........

بي گناهي گناه ماست.......


نويسنده: سرباز مورخ: چهارشنبه سی ام آبان 1386 در ساعت: 17:37
      |+|
نامه ی یک سرباز به خدا....

پروردگارا! این نامه را بنده ای از بندگان تو به تو مینویسد که بدبختی

به مفهوم وسیع کلمه در زندگی بی پناهش بیداد میکند.......

به بزرگی تردید ناپذیرت سوگند، همین حالا که این نامه را به تو

مینویسم، آنقدر احساس بدبختی میکنم که تصورش حتی برای

تو که تنها پناگاه تیره بختانی امکان ناپذیر است......

میدانی خدا، سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده

صرفا زائیده ی یک امر تصادفی است.....

مگر زندگی جز ترادف تصادفات چیز دیگری هم هست؟

....... نه خدا ........به خدا نیست........

اینجا در! این دوران ظاهر بین ظاهر پرست،دل صاحبدلان را آشنایی نیست

به رغم آرزوهایی که داشتم هرگز نه جوانی سراغ جوانی مطرودم را گرفت

نه دلی بخاطر تنهایی ام گریست......

در جستجوی دلی آشنا هر وقت، هر کجا رفتم، این زمزمه های سرد به

گوشم میرسید: سرباز خوبی است...... بی نهایت خوب....اما .......

افسوس که.....

خدایا تنها تو میدانی که شنیدن چنین زمزمه هایی اندوهبار برای 

یک سرباز که از ........... محروم هست، چقدر تحمل ناپذیر و شکننده است!

پروردگارا،به عدالتت سوگند شوخی نیست، شعر نیست، تراژدی خلقت

است، تراژدی زندگی است!

خداوندا! اشتباه میکنم! اینطور نیست!؟

آری پروردگارا ! قلب هیچکس نباید بخاطر من بتپد برای اینکه اصلا ........

نیستم! نه، خدا! خدای زیبایی ها؟! مفهوم سرباز چیست؟ من چیستم؟

در حیرتم، پروردگارا مگر هنگام آمدن من این حقیقت برای تو آشکار نبود؟

پروردگارا من متاسفم که تحمل زندگی با این همه خفت، از توانم خارج

است، من همین امشب به آستان تو باز میگردم......

پروردگارا ! من امشب رهسپار بارگاه تو هستم....... و این گناه من نیست....

مرا بخاطر گناهی که نکردم ببخش........

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


نويسنده: سرباز مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 در ساعت: 13:52
      |+|
مرگ و زندگی

هنوز کاملا در قبر زندگی جابجا نشده بودم، که یکباره احساس کردم، دستی آشنا

مضطرب و عصبانی سنگ قبرم را میکوبد. لحظه ای بعد روح سرگردانم یا دیدگان اشک آلود

به کنارم غلطید! بدون هیچ گفتگو دستم را گرفت و از درون قبر بیرونم کشید

نگاهی به سنگ قبرم افکند و گفت: ببین این بشر دروغگو و جنایت کار را.

حتی پس از مرگ تو هم به حقیقت آنچه مربوط به توست پشت پا زده

راست میگفت بر روس سنگ قبرم نوشته بود:

((((در سال ۱۳۶۸ متولد شد و در سال ۱۳۸۷ مرد)))) دروغ بود!

سال ۱۳۶۸ سالی بود که من مردم، و زندگی من، پس از سالها مرگ تحمیلی

در سال۱۳۸۷ شروع شد. سنگ قبرم را وارونه کردم تا حقیقت را آنچه که بود بنویسم،

روحم با خنده گفت:(( سرباز فراموش کن این مسخره بازی هارا.....

به کسی چه مربوط که تو کی آمده ای و کی رفتی)) من هم خنده کنان رفتم خوابیدم

چه خوابی، چه خواب خوبی! کاش همه میفهمیدند.........................

خداحافظ عشقهای سرگردن، ای سایه های زندگی بر باد رفته در به درم

خداحافظ خاطرات گذشته،خاکستر آتش آرزوهای دل،از یاد رفته ام م م م

خداحافظ من رفتم.................


نويسنده: سرباز مورخ: پنجشنبه هفدهم آبان 1386 در ساعت: 16:44
      |+|
آخرین نقطه
هر بار که مرا میدید ساعتها گریه میکرد آخرین بار که سراغم آمد، دیوانه وار میخندید وقتی حالت

 استفهام را در نگاه من دید با طعنه گفت:

تعجب نکن که چرا میخندم من دیگر آن زن سابق نیستم ! بس بود هر چه تو قاه قاه خندیدی و من

های های گریستم!.....

تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سرگردان در گوشه ی چشمش لنگر انداخت

با طعنه گفتم : بنا بود گریه نکنی پس این قطره ی اشک چیست؟

اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت: این قطره اشک نیست،‌ نقطه است

میفهمی؟ (نقطه) این آخرین نقطه ایست که با آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم ،به

عشق مردان ،گذاشتم! من دیگر به هیچ مردی ایمان ندارم!

جز به یکپارچگیشان در نامردی!....... آخرین نقطه


نويسنده: سرباز مورخ: دوشنبه هفتم آبان 1386 در ساعت: 10:42
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
D.K & سفارش قالب & داریوش کمانی